نوای عشق (تعزیه شلمزار)
هیئت حضرت زهرا (س) شلمزار 
قالب وبلاگ

با احترام, بدینوسیله برنامه هیات تعزیه خوانی حضرت زهرا س شلمزار به شرح ذیل به اطلاع شما رسانیده میشود:

 

پنجشنبه ۲۳/۷/۱۳۹۴ تعزیه شهادت حضرت علی (ع)

جمعه ۲۴/۷/۱۳۹۴ تعزیه شهادت حضرت شاهچراغ (ع )

شنبه ۲۵/۷/۱۳۹۴ تعزیه شهادت حضرت زهرا( س)

یک شنبه ۲۶/۷/۱۳۹۴ تعزیه شهادت مسلم بن عقیل ع 

دو  شنبه ۲۷/۷/۱۳۹۴ تعزیه شهادت طفلان حضرت مسلم ع 

سه شنبه ۲۸/۷/۱۳۹۴ تعزیه شهادت حضرت حر بن ریاحی ع

چهار شنبه ۲۹/۷/۱۳۹۴ تعزیه حضرت علی اکبر ع

پنجشنبه ۳۰/۷/۱۳۹۴تعزیه شهادت حضرت قاسم ع 

جمعه ۱/۸/۱۳۹۴  تعزیه شهادت حضرت عباس ع  مصادف با تاسوعای حسینی 

شنبه ۲/۸/۱۳۹۴ تعزیه شهادت حضرت امام حسین ع مصادف با عاشورای حسینی

 

ضمنا در شب عاشورا همزمان با شام غریبان مراسم تعزیه خوانی مجلس بازار شام منعقد میباشد.

 

مکان : شلمزار_ بلوار کشاورز _  جنب مخابرات _ شرکت تعاونی وروستایی شلمزار_تبیت الاحزان حضرت زهرا شهر شلمزار 

ساعت شروع۱۳:۳۰

 

 

چهارشنبه  

[ ۱۳٩٤/٧/٢٢ ] [ ٩:٢٩ ‎ق.ظ ] [ مهندس مسعود شالوئی ] [ نظرات () ]

سلام این یک ماجراى واقعیه زیباست بخونید یاعلى مدد

اسمم محمدرسول حبیب الهی سرمهماندار هواپیما هستم و با سرتیم امنیت پرواز فرزین فر این حکایت را نقل میکنیم که به عینه دیدیم 

 

به نام خدا 

 

به مناسبت ایام مبارک

 

یکروز صبح زود جهت انجام دادن پرواز وارد فرودگاه امام خمینی (ره ) شدم ،سالن فرودگاه شلوغ بود مسافران زیادی اونجا بودن و همگی در حال خدا حافظی از بستگانشون بودن و شاد و خوشحال .....

تو این جمعیت چشمم افتاد به یک عده که از همه بیشتر خوشحال تر و شور و حالی داشتند و منتظر گرفتن کارت پرواز بودن ،نگاه کردم به تلویزیون بالای کانتر اونها که ببینم کجا دارن میرن دیدم نوشته "نجف"

پیش خودم گفتم خوش به حالشون کاش روزی هم برسه منم با خانوادم بتونیم چند روزی جهت زیارت عازم بشیم 

 

خلاصه وارد مرکز عملیاتمون شدم و خودمو معرفی کردم ...

اون روز قرار بود طبق برنامه قبلی به ارمنستان برم که یکهو مسول شیفتمون گفت ....

 

فلانی شما بورو نجف ! پروازت تغییر کرده !

 

خوشحال شدم و حکم ماموریتم را گرفتمو وارد هواپیما شدم ...

 

بعد از یکساعت شروع کردیم به مسافرگیری ...

 

مسافرها خوشحال و خندان وارد هواپیما شدن و سر جاشون نشستن ، آماده بستن درب هواپیما بودیم که مسول هماهنگی پرواز سراسیمه وارد شد و گفت : 

 

دو نفر باید پیاده شن !!!

 

پرسیدیم چرا ؟ 

 

گفت : از دفتر مدیر عامل هواپیمایی گفتن بجاشون دو تا از کارمندها جهت انجام یکسری از کارهای مهم اداری امروز باید برن نجف ....

حالمون گرفته شد چون دست روی هر کدوم از این مسافرها میزاشتیم که پیاده شه دلش میشکست ،کاری هم نمیشد کرد چون دستور داده بودن و میبایست انجام شه !

 

وارد اتاق خلبان شدم و ازش خواهش کردم اجازه بده از دو صندلی اضافه در اتاق خلبان جهت نشستن این دو کارمند استفاده بشه که متاسفانه موافقت نکرد .

 

خلاصه لیست مسافرها را آوردند و قرار شد اسم دو نفر انتهایی لیست را اعلام کنند تا اونها پیاده بشن 

 

اسمها را اعلام کردند و قرعه افتاد به یک پیرمرد و یک پیرزن !

 

از هواپیما که داشتن پیاده میشدن نگاهشون یادمه که چقدر ناراحت و دل شکسته بودن .

 

هواپیما به سمت نجف پرواز کرد و بعد از یکساعت و چند دقیقه رسیدیم به آسمان نجف ....

 

منتظر اعلام نشستن هواپیما از طرف خلبان بودیم ولی اعلام نمیکرد و ما همچنان در روی آسمان نجف اشرف دور میزدیم ...

 

نیم ساعتی گذشت که خلبان دلیل نشستن هواپیما را اعلام کرد و گفت به دلیل طوفان شن و دید کم قادر به نشستن نیست و میبایست برگرده فرودگاه امام تا هوا خوب بشه !

 

برگشتیم فرودگاه امام و درب هواپیما باز شد و مسول هماهنگی رفت اتاق خلبان و دلیل برگشت را پرسید و خلبان هم بهش گفت ...

اما با تعجب شنیدیم که مسول هماهنگی میگفت فرودگاه نجف بازه و پروازها داره انجام میشه و بعد از شما چند هواپیما نشست و برخواست کردن ....

 

پیش خودم گفتم لابد حکمتی توی اینکاره !!!

 

رفتم پیش خلبان و گفتم ...

 

کاپتان حالا که اینطوریه لابد خدا خواسته ما برگردیم این دو تا مسافر جامونده را ببریم ،کاش شما اجازه میدادی از این دو صندلی اتاق خلبان امروز استفاده میکردیم 

 

خلبان که مسول ایمنی پروازه نگاهی بهم کرد و گفت : 

شما فکر میکنید دلیل برگشتمون این بوده ؟! باشه برید صداشون کنید بیان 

 

خوشحال پریدم از اتاق خلبان بیرون و رفتم پیش مدیر کاروان و گفتم : 

شما تلفن این خانم و آقایی که پیاده شدن و دارید ؟!

 

گفت بله !

گفتم : سریع زنگ بزن ببین کجان خدا کنه تو فرودگاه باشن بهشون بگو بیان ...

 

اونهم تماس گرفت و خواست خدا پیداشون کرد و آمدن (اون دوتا از فرط خستگی رفته بودن نمازخونه فرودگاه استراحت کنند و منزل نرفته بودن )

 

همه خوشحال و منتظر اومدنشون بودیم که دیدیم یک پیرزن و پیر مرد با غرور و خوشحال دارن میان ...

 

پیرزن جلوی ما که رسید گفت : فکر کردید کار ما دست شماست ؟! فکر کردید شما میتونید جواز سفر ما رو باطل کنید ....

 

چشمامون پر از اشک شد و ازش عذرخواهی کردیم 

 

گفتم مادر خداروشکر که منزل نرفته بودید و حالا اومدید !

 

گفت : آخه شما بودید میرفتید ؟ با چه رویی بر میگشتیم خونه !

((حالا گوش کنید به حکایت جالبی که پیرزنه نقل کرد))

 

اینقدر حالمون خراب بود که اصلا نمیتونستیم راه بریم و رفتیم تو نمازخونه تا حالمون جا بیاد و بعد بریم خونه...

 

پیش خودم گفتم یا امیرالمومنین و یا اباعبدالله و یا حضرت ابالفضل (ع) شما اینهمه مهمون داشتی امروز ما دو تا فقط زیادی بودیم و شروع کردم به گریه کردن و بی حال شدم و خوابم رفت 

 

تو عالم خواب و بیداری بودم که یک آقا سید بزرگواری اومد داخل نمازخانه و گفت :

مگه شماها نمیخواستید برید کربلا پس چرا نشستید ؟!

عرض کردیم آقا نشد ! نبردنمون !

فرمود پاشید خیالتون راحت برید کربلا !!!!

 

میگفت تا چشمهامو باز کردم دیدم موبایل شوهرم داره زنگ میزنه و گویا شما گفته بودید بیاییم 

 

"تا یار که را خواهد و میلش به که باشد "

 

[ ۱۳٩٤/٢/۱٧ ] [ ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ ] [ مهندس مسعود شالوئی ] [ نظرات () ]

" اللهُمَ  صلِ علی فاطمةَ وَ أَبیِها وَ بَعلِها وَ بَنیها وَ السِّرِّ المُستَودَعِ فیها بِعَدَدِ ما أحَاطَ بِهِ عِلمُک"

سالی که بهارش قدم فاطمه باشد \ صدها برکت ازکرم فاطمه باشد \ امید که یک مژده ز صدها خبرخوش \ پیغام فرج درحرم فاطمه باشد

 

خداوندا دوستانی دارم که شایسته احترامند و یادشان مایه آرامش؛آنان در میان خلق معدن خیرند ودارنده پاکترین خصوصیات ،خداوندا در این سال نو بر صفات نیک آنان بیفزای و سلامتشان بدار ‏.

 

سال نو بر شما دوستان و همراهان همیشگی خجسته باد

‏  

[ ۱۳٩٤/۱/٢ ] [ ۱۱:۱٤ ‎ق.ظ ] [ مهندس مسعود شالوئی ] [ نظرات () ]

پیر مردی تو حرم به جوانی گفت : سواد ندارم برام زیارتنامه میخوانی ؟

 

جوان شروع کرد به خوانـدن و سـلام داد به معصومیـن تا به امام حسن عسکری‌ (ع) رسید

 

جوان پرسیـد : امام زمانـت را میشناسی ؟

پیرمرد جواب داد : چرا نشناسم ؟!

 

گفت : پــس سلام بده

مـرد دستش را روی سینـه اش گذاشت و با احترام گفت

 

     السلام علیک یـا حجة بن الحسـن العسکری

 

                  جوان لبخند زد و گفت :

 

     « و علیک السلام و رحمـة الله و برکاتة »

.

.

.

.

مبادا امـام زمـان کنارمان باشد و او را نشناسیم

 

 

اگر اشک چشمت جاری شد التماس دعا...

[ ۱۳٩۳/۱٢/٢ ] [ ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ ] [ مهندس مسعود شالوئی ] [ نظرات () ]

گر چه از لطف پدر وار عـــــــــلی (ع) سرشارم

هر  چه دارم ز غلامی مـ‌‌‌‌‌ـــحــــــمد (ص) دارم

میلاد با سعادت پیامبر خوبیها محمد مصطفی (ص) و فرزندشان ریس مذهب تشیع ، اما صادق (ع) مبارک باد.

[ ۱۳٩۳/۱٠/۱٩ ] [ ٥:٤۸ ‎ب.ظ ] [ مهندس مسعود شالوئی ] [ نظرات () ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

بسم رب الحسین (ع) سلام از اینکه از وبلاگ بنده بازدید نمودید سپاسگذارم. به قول شاعر((آب دریا را اگر نتوان کشید پس به قدر تشنگی باید کشید)) در این وبلاگ برانم تا مطالبی پیرامون تعزیه وقیام امام حسین(ع) ودیگر موضوعات مذهبی را تقدیم دوستان اباعبدالله کنم, و نقشی بسیار بسیار کوچک در اشاعه اهداف و فرهنگ عزاداری سرور وسالار شهیدان داشته باشم. باشد که مورد توجه حضرت حق قرار بگیرد ان شا’الله. به امید فرج منتغم خون خدا
لینک دوستان
موضوعات وب
 
صفحات اختصاصی
امکانات وب